خرید بک لینک

می پرسد «چرا...؟! »

خبر نداشت...

که من باهرعکسش،یک نشانی جدید به قلبش می یابم

غرق می شوم

می شناسمش

شهودم به تکاپو میفتد

و از همه مهمتر

خودم را شریک لحظات زندگی اش می پندارم


می پرسی «چرا...؟! »

عکسهایت پنجره چشمان من است به دنیای تو

همیشه باز نگهش دار

بگذار نفس بکشم

هوا بخورم

منظره ی درونت را سیر بنگرم

و آشناتر بیابم ات


تو را سالهاست می شناسم و نیستی

حالا که هستی،نمیشناسمت

خودت را بمن بیشتر بشناس

بگذار راه رسیدن به تو 

از جاده ای آشنا بگذرد

جاده ای که خودمان بارها

از آن گذشته ایم

دوتایی

دوتایی

با انتهایی مشترک...


مقصدش

خودمان دوتاییم

ما

برچسب: پرواز تا اوج نگاهت,پرواز همای زبان نگاه, نویسنده: آرمان امیری تاريخ: جمعه 26 آذر 1395 ساعت: 7:05

صفحه بندی