من نذر میکنم...
تمام خودم را نذر میکنم...
نذر آمدنت و نشستن کنار من...
مثلا فکر کن یک حوض ابی باشد پر از اب و ماهی ها داخلش برقصند از خوشی ....
شمعدانی ها گلبرگ هایشان را پهن کرده باشند توی افتاب و کنار هم شعر بخوانند از محبت....
مثلا فکر کن من باشم و تو باشی و نشسته باشیم روی یک تخت چوبی قدیمی کنار حیاط که قژ قژش صدای خنده مان را برساند به اسمان هفتم... و بعد
من برایت شعر بخوانم
و تو....
تو....
تو....
نمیدانم چکار کنی...
اصلا هرکاری دلت میخواهد بکن
فقط باش....
فقط باش
فقط باش
.
امضا:خاتون