خرید بک لینک

تنها ایستاده بودی...

چادرت را به دست باد سپرده بودی...

تسبیح سبز میچرخاندی...

ارام و بی صدا پا محکم کرده بودی به همراهی...

زیر چشمی نگاه میکردی ببینی که 

بابا جان می اید بایستد؟

عمه جان کل میکشد؟

مادر نقل میپاشد؟

بابا جان بغلت میکند؟

زیر چشم دیدی یا نه را نمیدانم....

من اما در اسمانها بودم...

من دیدم عمه جان کل کشید...

مادر نقل پاشید...

بابا جان بغلت کرد...

من وسط اسمان همه چیز را دیدم...

حتی تو را...



برچسب: من همه چیزم قبل تو انگار,من همه چیزو به خدا میگم,من همه چیزو میدونم, نویسنده: آرمان امیری تاريخ: جمعه 26 آذر 1395 ساعت: 7:04

صفحه بندی